در این یادداشت، من، نخست تلاش میکنم نشان دهم که چگونه حزب وحدت اسلامی افغانستان از یک تجربۀ موفق سیاسی به یک استثنای مؤید قاعده در ذهنیت قشر سیاسی کنونی جامعه هزاره تبدیل شد؛ ظاهرا اکنون کمتر کسی در میان نخبهگان سیاسی تردید دارد که تجدید تجربۀ حزب وحدت اسلامی افغانستان به امر ممتنع و محال تبدیل شده، شکلگیری آن یک استثنا بوده و تکرار تجربۀ آن ناممکن به نظر میرسد؛ ثانیا، میکوشم که منطق این تجربهانگاری و استثناگرایی را توضیح دهم و مآلاً سعی میکنم این پرسش را مطرح کنم که حزب وحدت یک تجربۀ موفق سیاسی قابل تکرار در تاریخ هزارهها است یا یک استثنای حاصل شرایط و وضعیت خاص. این مطلب در ضمن نکات زیر عرضه میشود.
یکم. در تاریخ تشکیلات و مبارزات مردم هزاره، ایجاد و تأسیس حزب وحدت اسلامی افغانستان یک رویداد جدی، سزاوار توجه و مثالزدنی است. این حزب در یک مقطع حساس تاریخی(سالهای آخر عمر دولت چپ و هنگامۀ انتقال قدرت)، و در واکنش به یک وضعیت خاص(تشکیل دولت در تبعید مجاهدین و موضع حذفی و انحصاری آن)، و با درک مناسب از مخاطرات و تهدیدات بالفعل و بالقوهی پیش روی مردم هزاره افغانستان(نداشتن صدای واحد و بیرون ماندن از ساختار سیاسی آینده)، و برآوردن نیاز خاص(جلوگیری از جنگ داخلی و ایجاد صدا و قدرت واحد) تأسیس شد.
دوم. حزب وحدت در برآورده کردن توقعات و انتظاراتی که پیرامون آن شکل گرفته بودند و غایات و اهدافی که حزب برای تحقق آن تشکیل شده بود، به طور نسبی موفق بود. تجربه حزب وحدت نشان میدهد که مردم هزاره ظرفیت سیاسی لازم را برای حل مشکلات داخلی خود دارد و میتواند در قبال مخاطرات پیرامونی خود، واکنش مناسب و معقول و مبتنی بر ظرفیتها و امکانات خود داشته باشد. تشکیل حزب وحدت در آن شرایط، همچنان نشان داشتن چشمانداز مناسب از تحولات آینده و توان بسیج اجتماعی برای رویارویی با تحولات و مخاطرات احتمالی آتی بوده است. نخبهگان سیاسی که ابتکار ایجاد حزب وحدت را به انجام رساندند، حامل درک نسبتا واقعبینانه از مناسبات قدرت بودند و به خصوص به این نکته به درستی متوجه بودند که تا واقعیتهای اجتماعی و نظامی خود را هماهنگ نکنند دشوار است که بتوانند در ساختار سیاسی آینده جایگاهی داشته باشند.
سوم. داستان حزب وحدت اما تنها به این موفقیت نسبی خلاصه نمیشود، بلکه این سکه روی دیگری نیز دارد که آن را از یک تجربۀ موفق به یک استثنای موردی تقلیل میدهد. حزب وحدت در تحول تاریخی خود دچار انشعابات و فروپاشیهای پیاپی شد و به تدریج سرشت الهام دهنده و رهبری کنندۀ خود را از دست داد و به نوعی معضل اجتماعی برای مردم هزاره تبدیل شد. این حزب اکنون نه تنها کارکرد خود را به عنوان صدای مردم هزاره و تحقق دهندۀ مطالبات سیاسی آنان از کف نهاده، بلکه خود به مشکلی بر سر راه تحول سیاسی و الگویی از شکست و نامرادی سیاسی برای نسل کنونی تبدیل شده است. از این رو، به جای آنکه الهامبخش باشد نومید کننده شده است و به جای اینکه نوید بدهد ترس و پرهیز تولید میکند. ظاهرا این یک واقعیت است که نخبهگان سیاسی هزاره با حزب وحدت نه به عنوان یک الگوی موفق تشکیلاتی در شرایط بحران، بلکه بیشتر به عنوان نوعی استثنای موردی که در شرایط خاص ممکن شده و امکان تکرار آن در شرایط کنونی دیگر وجود ندارد؛ برخورد میکنند. چطور شد که یک تجربۀ موفق سیاسی و تشکیلاتی تبدیل به یک استثنا شد؟ چرا در حالی که دیگران سعی دارند موفقیتهای شان را قاعده و شکستهای شان را استثنا جلوه دهند، نخبهگان سیاسی هزاره با تمام توان در تلاش استثناسازی یگانه تجربۀ موفق سیاسی و تشکیلاتی شان هستند؟ برای پاسخ به این پرسشها از مرور اجمالی حوادث ناگزیر هستیم.
چهارم. پیروزی مجاهدین و شروع جنگ قدرت در کابل پیشبینیها، برداشتها و احساسخطر کردنهایی را که خاستگاه اصلی تشکیل حزب وحدت بود، به واقعیت بدل کرد. نظام سیاسی مورد نظر احزاب مجاهدین که ساختار اساسی و ماهیت سیاسی آن در قانون اساسی پیشنهادی دولت برهانالدین ربانی، بازتافته است انحصارطلبانه، غیردموکراتیک و بیاعتنا به واقعیتهای قومی و سیاسی و فرهنگی افغانستان بود که اقوام و احزاب را در یک سپهر سیاسی گرد نمیآورد ولی زمینۀ جنگ و نگرانی از حذف و تبعیض و انحصار را به شدت دامن میزد. حزب وحدت در این وضعیت جدید به صدای مردم هزاره تبدیل شد. درست است که جنگها، خسارات و تلفات بسیار به وجود آمد و مردم قربانیهای بیشمار داد ولی حزب وحدت موفق شد که در برابر یک انحصار و طرح معیوب سیاسی بایستد و باشهامت ستودنی و منطق روشن از تکثر قومی و مذهبی افغانستان و نظام سیاسی عادلانه و متکثر دفاع کنند و از کامیابی یک نظام سیاسی انحصاری و جاگزینی انحصار جدید به جای استبداد کهن جلوگیری نماید. به علاوه جسارت حزب وحدت در ایستادگی در برابر انحصار جدید و نیز نفی استبداد کهن بحران نظام سیاسی تکصدایی گذشته را بیش از بیش آشکار کرد و ضرورت یک نظام عادلانه و دموکراتیک را برای حل دایمی و عادلانه بحران سیاسی افغانستان بیش از بیش مطرح نمود که تا کنون نیز به عنوان یک راه حل بنیادی اهمیت خود را حفظ کرده است. برغم این موفقیت اما حزب وحدت در غرب کابل، به دلایل و عوامل مختلف که اکنون جای باز کردن آن نیست، شکست سنگین خورد. شکست حزب وحدت در غرب کابل و شهادت رهبر آن به دست گروه طالبان یک نقطۀ عطف در تاریخ این حزب است. اما نکتۀ مهم این است که این شکست به معنای شکست تجربۀ سیاسی هزارهها درک نشد. بلکه ایستادگی و مقاومت غرب کابل خود به الگویی برای انسجام مجدد در شرایط پراکندگی و تشتت و فقدان شخصیتهای کاریزماتیک و رهبری مقتدر، تبدیل شد. الگوی موفق رهبری حزب در غرب کابل و تجربۀ موفق اتحاد و هماهنگی در طرح داعیه عدالتخواهی، بازسازی از پس شکستِ بدان سنگینی را ممکن کرد. جبهه غرب کابل علاوه بر فشار نظامی کور و صرفا ناشی از منطق انحصار، با کارشکنیهای داخلی، فشارهای روانی و تبلیغاتی بسیار مواجه بود. اما شکست آن جبهه و به خصوص مرگ خونین رهبری حزب، ارزش مقاومت و عدالت را در چشم بسیاری از هزارهها بالا برد و لذا بسیاریها عذاب وجدان کوتاهی در غرب کابل را با حضور در بامیان جبران کردند. اما برغم بسیج اجتماعی و همسویی عاطفی و معنوی همه جانبۀ مردم و وفور امکانات و موقعیت سوقالجیشی برتر، حزب وحدت دومین شکست سنگین خود را در بامیان تجربه کرد. فروپاشی بامیان اما نه از روی فقدان امکانات و فشار نظامی، بلکه حاصل ضعف رهبری و عوامل پیدا و پنهان دیگری بود که تا کنون به درستی باز نشده است. نکته اصلی در شکست بامیان این است که بر خلاف شکست غرب کابل که حس انتقام و حمیت تداوم مبارزه را در سطوح مختلف جامعه و به خصوص در روح اقشار فرهنگی و نظامی تزریق کرد، شکست حزب وحدت در بامیان نیروها و فرماندهان حزب را دچار یأس و انفعال و سرخوردگی کرد و به تدریج که انشعابات رسمی و غیر رسمی در حزب رو به فزونی میگذاشت، تکرار تجربۀ حزب وحدت از افق دید و چشمانداز هواداران آن دور و دورتر میشد.
پنجم. شکست بامیان که با شوایب بسیار همراه بود نیروها و هواداران حزب وحدت را دچار ضربههای روحی و اخلاقی به مراتب ویران کنندهتر از فروپاشی نظامی کرد. بعد از آن تجربۀ تلخ، حزب نه تنها خود را بازسازی نتوانست، بلکه در دوران جدید نیز در انتقال از فاز نظامی به سیاسی ناکام بود و با همین نیروهایی با روحیه فرصتطلبانه و ذهن منفی و بیاعتماد به رهبری وارد دوران جدید شد. در دوران پس از طالبان و ایجاد نظام جمهوری به طور خاص نبود فشار نظامی، حزب وحدت را دچار انفعال و بیبرنامگی بیشتر کرد. از این به بعد تاریخ حزب وحدت، تاریخ ناکارآمدی، کیش شخصیت، رقابتهای شخصی منفی، و جدال بر سر همراهی با کاروان پیروز بود. مشارکت نسبی هزارهها در نهادهای انتخابی نظام جدید به بخش اندکی از مطالبات سیاسی در جامعه هزاره پاسخ میگفت و نامرادیهای سیاسی هزاره و نارضایی عمومی روز به روز گسترش مییافت. افکار عمومی فکر میکرد که نخبهگان سیاسیی هزاره اگر به لحاظ سیاسی و تشکیلاتی یکدست و یک موضع شوند، شاید به طور نسبی بتوانند بر این نامرادیها غلبه کنند. اما منافع نخبهگان سیاسی و نسبت معیوب آنان با هستۀ مرکزی قدرت سیاسی در تفرقه و تشتت و بازیهای انفرادی و خودسرانه بیشتر قابل تأمین بود تا در یک واحد سیاسی منسجم که اگر سود اجتماعی داشت، الزاما همۀ اعضا و اراکین آن را از امتیازات و مواهب سیاسی و بروکراتیک دست برخوردار نمیکرد.
ششم. با توجه به همین نامرادیهای سیاسی و فشارهای عمومی برای ایجاد وحدت یا تجدید تجربۀ حزب وحدت بود که قشر نخبهگان سیاسی گرفتار آمده در بند منافع بروکراتیک و مقطعی، روایت استثنا بودن حزب وحدت را به میان کشیدند. درست در حالی که نخبهگان سیاسی برای کسب امتیاز بروکراتیک و یافتن جایگاهی در حاشیه سفرۀ سیاست نه تنها حزب وحدت را چندپارچه کرده بود، بلکه هر روز تشکیلات تازهای را در جامعه رونمایی میکردند، مردم احساس بیصدایی داشتند و فکر میکردند که بر خلاف دوران جنگ و مقاومت، صدای آنها در سپهر سیاسی شنیده نمیشود. در کنار حزب وحدت، که اکنون دیگر به سختی میتوانست یک واقعیت تشکیلاتی و سیاسی به شمار آید، تشکلهای خرد و بزرگی دیگری نیز گهوبیگاه در زمین سیاست هزاره سبز میشدند که شاید با نام مردم تجارت سیاسی میکردند ولی هرگز صدای سیاسی مردم بوده نمیتوانستند. این امر بیش از بیش حزب وحدت را در افکار عمومی ایدهآلیزه میکرد و جای خالی آن را برای همگان گوشزد مینمود. حزب وحدت، که دیگر از واقعیت سیاسی چندانی برخوردار نبود، در چنین فضایی رمانتیزه شده و به نوعی موجود مثالی تبدیل شده بود. در جامعه حضور مؤثر نداشت ولی در تخیل اجتماعی شکل ایدهآلیستی به خود گرفته به عنوان دوران طلایی تاریخ تشکیلات هزارهها در افکار عمومی مردم هزاره هر روز بیش از بیش تثبیت میشد. مردم برای نیاز واقعی و فرار از نامرادیهای سیاسی حزب وحدت را به عنوان الگوی موفق یک تجربه سیاسی در ذهن و خیال خود رمانتیزه میکردند ولی از آن سوی نخبهگان و فعالان سیاسی برای صیانت از منافع بروکراتیک یا کیش شخصیت شان بر استثنا بودن حزب وحدت و امتناع تکرار آن تجربه، تأکید داشتند. حزب وحدت از صحنه تقریبا خارج بود ولی به عنوان الگوی موفق سزاوار تجدید و تکرار در افکار عمومی و به عنوان استثنای متعلق به زمان خاص در گفتار نخبهگان سیاسی وجود داشت. جالب و عبرتانگیز است که افکار عمومی برایی رهایی از نامرادیهای سیاسی و فشار و تبعیض به تجربه و تاریخ توسل جسته بودند ولی نخبهگان سیاسی برای صیانت از منافع باندی و شخصی شان با تمام توان در تلاش بودند تا تجربۀ تاریخی را به استثنای غیر قابل تکرار بدل کنند تا توجیه و مستمسکی برای نفاق و شقاق حالیه خودشان داشته باشند.
هفتم. بدیهی است که اینجا در صدد اثبات حقانیت یا تأیید مواضع هیچیک از دو طرف نباشیم. به خصوص موضع مردم و افکار عمومی به میزان زیادی از آرزواندیشی و غفلت از واقعیتهای زندگی اجتماعی و الزامات نظم سیاسی فاسد و فاسد کننده و فقدان بسترهای حقوقی لازم برای ایجاد یک تشکیلات سیاسی مردمبنیاد رنج میبرد(فی المثل در قانون انتخابات و قانون احزاب، حزب حق رأی نداشت و کرزی و غنی هر دو در برابر دادن کوچکترین سهمی برای احزاب مخالفت کردند و طنز کار این بود که برخی احزاب دولتساخته نیز برای عدم حق رأی احزاب تلاش داشتند). اما تمایل به استثناسازی حتی اگر از سر فرار از مسئولیت هم صورت گرفته باشد، باز هم سزاوار تأمل است زیرا که پیامدهای وحشتناک دارد. آیا واقعا حزب وحدت یک استثنا بود و دیگر ظرفیت اجتماعی هزارهها توانایی ایجاد تشکیلات و واکنش به وضعیتشان را ندارد؟ پاسخ اگر مثبت باشد نیازمند آسیبشناسیهای بسیار و مطالعات جدی در تحول اجتماعی جامعه هزاره از سرطان 1368 تا کنون است. اگر پاسخ به موضع استثناانگاری منفی باشد نخست باید موضع و منطق استثناگراها افشا و رد گردد و سپس سترونی و انسداد کنونی مورد بررسی جدی قرار گیرد. افشای موضع استثناگراها تنها در این نیست که آنان یک گروه ذینفع بودند و منافع خود را در شقاق اجتماعی جامعه هزاره جستجو میکردند، بلکه بایستی زمینههای اجتماعی و ساختاری فرصتطلبی و لمپنیسم سیاسی که به استثناگراها امکان ظهور دادهاند، بایستی مورد بررسی آسیبشناسانۀ فنی و همهجانبه قرار گیرد.
خلاصه، حزب وحدت که ماه سرطان امسال 36 سال از تأسیس آن میگذرد، در عالم واقع چیزی زیادی از آن باقی نمانده است. اما با تبدیل شدن به الگوی موفق و تجدیدپذیر در ذهن جامعه از یکسو و ارایۀ روایت استثنا انگارانه از آن توسط بخبهگان سیاسی جامعه هزاره از سوی دیگر، همچنان بخشی از مخیله سیاسی جامعه هزاره را تشکیل میدهد. چشمانداز تجدید، نوسازی و احیای آن تیره و تاریک است ولی سرگذشت تلخ و دردناک آن به وضوح نشان دهندۀ این نکته است که اگر دایه مناسبی پیدا شود زهدان اجتماعی جامعه هزاره از پرورش نوزاد مشابه ناتوان نیست. برغم استثناگراییهایی عافیتطلبانه، تجربۀ تاریخی حزب وحدت را اگر تکرارپذیر هم ندانیم، دستکم میتوانیم نشانی از ظرفیت و فعال بودن دینامیسم سیاسی جامعه هزاره بدانیم که دست کم امکان تولید مشابه آن وجود دارد. و در هرحال حزب وحدت یک دست آورد موفق در کارنامۀ سیاسی مردم هزاره است و آنان با نگاهی به این تجربه میتوانند قدرت غلبه بر اختلاف نظر و مشکلات داخلی و ظرفیت ایجاد یک تشکل سیاسی را در تاریخ خود ببینند و به پست و بلندیهای مسیر تکامل تاریخی خود بیشتر واقف شوند.
منبع: فصلنامه عدالت و امید شماره 12 و 13





نظرتان را بنویسید: